
ماه مهر ماه امید زندگی من
داریم کم کم به اون روزی که خدا تو رو برای من آفرید نزدیک می شیم من از خدا جون خیلی ممنونم که تو رو به من داد تا با تو زندگی تازه ای رو شروع کنم تا به دور از غم ها و نامردی های گذشته در کنار تو آروم بگیرم تا شادی ها تو با من قسمت کنی و برای غمات هیچی نگی تا نکه من آهی بکشم می دونی تو فرشته نجات من بودی و هستی فرشته پاک که خدا تو این ماه تو رو برام خلق کرده عزیزم تولدت مبارک می دونم سیستمت خرابه تا درستش کنی و بری تو نت ببنی این متن رو من پیشتم پس زودتر تولدت رو روز ۱۲ مهر رو بهت تبریک می گم تا هفته دیگه همین روز عزیز با هم بریم نت تا سوپرایزت کنم خیلی دوست دارم تمام امید زندگی من
رازهاي بزرگ موفقيت
زندگي ما زائيده ي انديشه ي ماست. ( مارك اورل )
هر انساني محصول افكار خويش است. ( دكتر شوارتز )
در تصميم هاي خود زياد تاخير نينداز. ( رابينز )
تكامل بايد هدف اوليه همه هنرمندان حقيقي باشد.( بتهوون )
به پيروزي بينديشيد و هرگز به شكست فكر نكنيد.( دكتر شوارتز )
راز سعادت در اين است كه كاري را كه به تو واگذار شدا دوست بداري.( الدوس هالكسلي )
بر جسم و روح خود مسلط شو.( رابينز )
نابغه كسي است كه پيوسته افكارش را از قوه به فعل در مي آورد.( بالزاك )
علت اصلي همه رنجها در مغز، طريقه فكر كردن آدمي است.( ديل كارنگي )
سه پرنده
پرنده اولی ، پرواز را دوست نداشت
پرنده دومی، آشیانه را دوست داشت
پرنده سومی، پریدن را دوست داشت
پرنده اولی پرواز کرد :
می گویند به سرزمین خوشبختی رفته
پرنده دومی با همه وجودش عشق ورزید:
می گویند هیچ وقت به سرزمین خوشبختی نرفت
پرنده سومی رفـــــت:
می گویند برای همیشه پرواز کرد
ولی به کجا ......

خیلی دوست دارم اندازه ................
نه بهتره بگم انداره خودت دوست دارم چون خودت تموم دنیای منی

خیلی دلم برات تنگ شده زودتر بیا

دختر جوانی از مکزیک برای انجام یه مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد.پس از دو ماه از نامزد مکزیکی ا ش نامه ای رسید به این مضمون:
لورای عزیز متأسفانه دیگه نمی تونم به این رابطه از راه دور ادامه بدم و باید بگم که تو این مدت ده بار به تو خیانت کردم!!!و میدونم که نه تو و نه من شایسته ی این وضع نیستیم .منو ببخش و عکسی که به تو داده بودم رو برام پس بفرست..
با عشق : رابرت
دختر جوان رنجیده خاط از رفتار مرد، از همه ی همکاراش و دوستاش می خواد که عکسی از نامزد، برادر، پسر دایی، پسر عمو و..... خودشونو بهش قرض بدن و همه ی اون عکسارو که یه عالمه بودن رو با عکس نامزد بی وفاش تو یه پاکت گذاشت و همراه به یادداشتی برایش پست میکند به این مضمون:
رابرت عزیز منو ببخش،اما هرچی فکر کردم قیافه ی تورو به باد نیاوردم، لطفآعکس خودتو از بین عکسای توی پاکت جدا کن و بقیه رو بهم بهم برگردون ……….

سينه بي عشق مباد
مهرورزان زمان هاي کهن، هرگز از خويش نگفتند سخن
که در آنجا که" تو" يي
بر نيايد دگر آواز از "من"!
ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد
هر چه ميل دل دوست،
بپذيريم به جان،
هر چه جز ميل دل او ،
بسپاريم به باد!
آه !
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:
بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.
در زماني که چو کبک ،
خنده مي زد " شيرين" ،
تيشه مي زد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد .
کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .
رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين ،
بي نهايت زيباست :
آن که آموخت به ما درس محبت مي خواست :
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي .
تب و تابي بودت هر نفسي .
به وصالي برسي يا نرسي!
سينه بي عشق مباد!!
عشق برای تو

شعري براي تو
جاي پايت
بر روي جاده ها
را دوست دارم
رفتنت زير باران
را دوست دارم
گريه هاي شبانه ام براي تو
را دوست دارم
من خيالت زير باران
را دوست دارم
ايستادن كنار پنجره
انتظار كشيدنت
را دوست دارم
آمدنهاي گاه به گاهت به خيالم
را دوست دارم
تو در رويايي ، روياهايم
را دوست دارم
من گفتنت را دوست دارم
ماندنت را دوست دارم
رفتنت را دوست دارم
نبودنت را دوست دارم
نيامدنت را دوست دارم
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریک خدامانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است
یبا بنگر ، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ،ای همگناه من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها
ومن می مانم وبیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیده متروک
شب افتاده است و در تالاب من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها ، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچکس ما را
نمی خواهم بداند هیچکس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده است و من تنها و تاریکم
بیا ای مهربان با من
بیا ای نازنین من
دوستت دارم عشق من
نگذار...
نه سياهي،
نه سکوت،
نه ديوار،
نه سيم خاردار،
نه دوري،
و نه حتّي من،
لبخندت را از من بگيرد...
بگذارشيريني لبخندت تلخي گذشته را بيرنگ کند...
هر جا که هستي باش؛
با من باش؛
براي من باش؛
تا هميشه...
ای عشق من...

حالا که لباس سفید خوشبختی رو بر تن کردم می شینم دعا می کنم واسه خوشبختی خودمون و آیندمون و خوشبختی همه اونایی که دو سشون داریم
و از خدا جون می خوام همیشه یاریمون کنه
خیلی دوست دارم عزیزم

ببين... خنده دار نخواهد بود
اگر تمام جانوران باغ وحش آزاد شوند
و به من و تو نگاه کنند؟
و خنده دار نخواهد بود
اگر آنها ما را توی قفس بگذارند
و کانگوروها و خروس جنگی ها پشت قفس سن ما را حدس بزنند!
و خنده دار نخواهد بود
اگر کرگدن ناگهان فرياد بزند:
((زياد به قفس نزديک نشويد من می ترسم!
چون آدمها واقعا خطرناک هستند...))

خداحافظ ای هم نشین همیشه
خدا حافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به رویای فردا
همیشه وقتی انتظار چیزی رو نداری برات اتفاق می افته اصلا باور نمی کنی مثل این چند روزه که من اصلا هیچ چیز برام باور کردنی نیست یعنی اصلا انتظارشو ندارم و نداشتم شایدم خوابم اینو مدیون خدام خداجون خیلی دوست دارم ازت می خوام هیچ وقت از این رویای خوب بیدارم نکنی خداجون ممنونتم ممنونتم
سلام تو نظرات یکی نوشته بود من جواب میل هاشون رو نمی دم به من میلی نرسیده که بخوام جواب بدم